أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

374

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ » اگر دو مرد نباشد گو مردى و دو زن باش و اجماع فقهاست بر آنكه گواهى مردان با زنان در مال و دين مقبول باشد آنگه بيان گواه كرد و گفت : از آنان كه شما راضى باشيد و بپسنديد ايشان را از گواهان در ديانت و امانت و مراد آنست كه مسلمان باشند و ظاهر ستر و مرتكب چيزى نباشند از قبايح و اخلال نكنند بواجبات ، از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله پرسيدند كه : گواهى كى دهند چگونه دهند ؟ - گفت : كه آفتاب مىبينيد گفتند : بلى ، گفت : هر گه كه همچنان دانيد كه آفتاب روشن گواهى دهيد و اگر نه مدهيد . و رسول خداى گفت : أكرموا الشهود فانّ اللّه يستخرج بهم الحقوق و يدفع بهم الظلم ، گواهان را اكرام كنيد كه خداى تعالى حقها بايشان بيرون آرد و ظلم بايشان بازدارد . در خبر مىآيد كه امير المؤمنين عليه السّلام پس از كارزار بصره روزى عبد الله بن قفل التيمى را ديد درعى پوشيده ، گفت : اين درع طلحة است تو روز كارزار بصره برگرفتهء ، او انكار كرد گفت : ميان من و تو اين حكم كسى كند كه تو او را بنشاندهء براى حكومت يعنى شريح ، پيش شريح رفتند امير المؤمنين حسن را بياورد تا گواهى داد ، شريح گفت : بيك گواه حكم نكنم ، قنبر را بياورد ، گفت : بگواهى بنده حكم نكنم ، امير المؤمنين گفت : قبّحك اللّه من حاكم لقد جرت فى حكمك ثلاث مرّات ، درين حكم سه بار جور كردى : اوّل آنكه از امام گواه خواستى و امام مأمون باشد ازو گواه نخواهند . دگر گفتى كه به گواهى حسن حكم نكنم ، و رسول صلى اللّه عليه و آله بگواهى خزيمهء ثابت تنها حكم كرد و او را [ ذو الشّهادتين ] خواند . دگر گفتى : بگواهى بنده حكم نكنم ، ندانى كه گواهى بنده براى خواجه مقبول باشد برو مقبول نباشد ندانى كه رسول بگواهى من تنها حكم كرد آن روز كه بر خالد وليد گواهى دادم گفت كه : گواهى مردى قرشى بگواهى هفت مرد باشد نه از قريش و گواهى تو اى على بگواهى هفت قرشى است و خداى تعالى يك مرد قرشى را قوّت هفت مرد داد كه نه از قريش باشد و ترا قوّت هفت مرد قرشى داد بخداى كه ديگر حكم